تبليغاتX
زاغ کلک

پس از قیل و قال و جار و جنجال های آن چنانی روزنامه های اصلاحاتی و بعضا غیر اصلاحاتی! بر سر ماجرای نه چندان مهم مدرک تحصیلی جناب کردان،گویا امروز این عناصر خود فروخته ی بد  لیبرال...( من متاسفم که واژه ی منحوسه ی لیبرال را در نوشته ام به کار بردم اما چه کنم که فحشی بدتر از این نتوانستم بیابم که درخور این رذیلان بد صفت باشد) به دست و پای کامران دانشجو –که خدمات خالصانه و مخلصانه ی او امروزبر کسی پوشیده نیست- و محمدرضا رحیمی پیچیده اند که :«آهای،این ها هم مدرک هاشان تقلبی ست!».
این تفرقه افکنی های ملاعین آن قدر با قدرت انجام گرفته که برادران مومن و متعهد مجلس نشینی چون  نادران ،توکلی  و زاکانی را هم که سال به دوازده ماه کمتر از یازده کلمه بر زبان می آورند را واداشته تا هر روز خطی و نشانی بکشند و «منتخب امت» را برای این انتخاب -های- به زعم آنان نا به جا، آزار دهند.
-آنان نمی فهمند:
در واقع «رییس دولت منتخب»،آن جا که سخن از ویران کردن ساختارهای پوسیده ی رایج می زند شک نکنید که راه کارهایی را هم برای این مهم در نظر دارد.شاید اگر ما مردم وسعت نظر داشتیم و اهل رمز و کنایه بودیم تا این حد اسباب درد سر برای «منتخب ملت» فرا هم نمی آوردیم چرا که «حضرت رایحه ی خوش خدمت»در آن مناظره ی کذایی اش با شیخ مهدی کروبی به وضوح اشاره کرد:« رییس جمهور بایست کارشناس کارشناسان باشد» و «حرف آخر را بزند».
رمز و رازی که معتقدم مغفول مانده است،همینجاست.«منتخب مردمی » که  «کارشناس ارشد تمامی علوم» باشد،برای اداره ی امور،هم پشتوانه ی مردمی دارد وهم علم کافی و وافی ؛و ناگفته پیدا ست که جز او، هیچ کس را شایستگی دخالت در امر خطیر کشور داری نیست. ازین رو کسانی را برای « اجرای اوامرش»  برمی گزیند که  نتوانند به پشتوانه ی «کاغذ پاره » ای بی بها ،ادعای کاردانی داشته و- خدای ناکرده ،-اظهار نظر و یا –زبانم لال- اعمال نظر کنند.

اگر آقایان به اصطلاح منتقد  این موضوع را در نظر آورده بودند بی جهت مایه ی عذاب خود و «دولت عدالت پرور»-خواهشن با فتح عین بخوانید- نمی شده و ملت شریف همیشه در صحنه را به بیراهه رهنما نمی شدند.( جزاهم الله بالعدله).با این روش ،ضامن اجرای  دگرگونی هایی است که «رییس جمهور مهر ورز» برای آینده ی این مملکت در نظر دارند .اگر بنا باشد که هرکسی در برابر فرمایشات ایشان ،با چون و چرا کردن بایستد و نافرمانی کند چرخه ی پیشرفت مملکت که به حول و قوه ی الهی به سرعت هرچه تمام تر در گردش آمده است را باردیگر به توقف وامیدارد.(آنقدر این چرخ سریع می چرخد و کار می کند که حقیقتا مردم نمی فهمند با «همان»چرخی که برنج وارد شده؛روز دیگر شکر؛روز بعد میوه؛روز بعدتر گندم و... واردادات شده است.)
در نهایت هم پیروزی غرور آفرین نمایندگان کشورمان را در مذاکرات هسته ای با پنج تا ویکی ها به همگان تبریک و تهنیت عرض می کنم.(این چرخی که حرفش بود ازین به بعد یک مسیر دیگه رو هم باید به خط ترانزیتش اضافه کنه؛1600 کیلو اورانیوم باید ببره و در عوض خرده خرده از روسیه سوخت غنی تر شده واردادات کنه. من از همین جا به رانندگان این چرخ عرض می کنم: «خدا قوت» !)

پشت بند نوشت:
این که نبودم و نیستم چیزی نیست که بشه انکارش کرد.این روزها گرچه به آینده ی کشورم بیشتر امیدوار شده ام اما دورنمای آینده ی شخصی خودم هر روز داره برام تیره تر می شه.غیبتم هم برای همینه؛درگیری با زندگی و سختی هاش دیگه مجالی برای نوشتن و گفتن نمی گذاره.می ترسم که نتونم سنگینی بار زندگی رو روی شونه هام تحمل کنم.
به هر حال اگر به دوستانم سری نمی زنم از بی معرفتی ام نیست.بگذارید به حساب ناخوش احوالی!

 «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود   ***   وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

شتر در خواب بیند پنبه دانه

اقتصاد نظامی؛سپاه پولسازان

نظامی سازی؛آخرین تلاش های آنانی که موجی سبز از دور می بینند و می دانند که این موج بنیان شان را بر خواهد کند.

 بایست بگویم امروز شاد تر از دیروزم،بی هیچ شرح و تفصیل بیشتری!

 

پیوست:

1)اگر گمان می کنید که عکسی که برای این سیاهه بر گزیده ام  هیچ ربطی به موضوع ندارد سخت در اشتباهید.

2)دوست خوبم «علیرضا» از اینکه ما به «موضوع»های تارنمامان خیانت کرده ایم و از این بیشتر می نویسم و از آن کمتر گلایه کرده اند و چه به جاست این حرف اما چه کنیم که بیش از این نه در توان داریم و نه ...

3) گشایش دوباره ی مراکز علم آموزی و دانش اندوزی را به همه ی  «جناب دانشجو» شاباش می گوییم و آرزوی موفقیت و کامیابی برای همه ی  «جناب دانشجو» داریم .


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

پرویز مشکاتیان

 

    با اشک و اندوه به بدرقه ات آمده ایم ،

                                                 سفرت بی خطر باد.

 

 

 


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

 این روز ها یی که همگان مهمان سفره ی کرم خداوندی  شده اند و بازار واعظ و  وعظ و دعا و ندبه و زاری و چه و چه ها گرم است،هر کسی که حال خراب و تن زار و روحیه ی نزار من را به عین مبارک می بیند،برای شفای حال من،نسخه ای می پیچید: به سوی خدا و درگاه او هدایتم می کنند تا مگر او عنایتی کند و خواسته هایم را اجابتی؛ و من، اغلب،سری به رسم قدر شناسی –و گاه نیز از روی بی اعتنایی - فرو می برم اما ...

اجازه بدهید به جای درد دل کردن؛حکایتی از «عبید» نقل کنم تا شاید  قدری هم  زهرخند بر لبان مبارک  تان بنشاند و حظی ببرید ! –چندان هم بی ربط با موضوع نیست:

 

                        -ظریفی را خر گم شد.او را گفتند :«سوره ی یس بخوان تا مگر خرت بازیابی»

                           گفت:« همه ی قرآن،یک جا در خورجینم بود»


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

اندیشه ی اسلام انقلابی؛اسلامی دیگر که تا زمان حضرت استاد شریعتی ناشناخته مانده بود و ایشان چنان چون پیغمبری با معجز ی شگرف آن را از لابه لای خاکستر دوران بیرون آوردند،تحفه ای طمع برانگیز است که انسان قرن بیستم را ترغیب به کندوکاو در چندو چون آن می کند؛ویژه  آنکه «انسان» یاد شده،ایرانی ای با پشتوانه ی قرن ها دین مداری و مذهب کنشی و باپس زمینه ای  از خانواده و اطرافیانی دیندار باشد.

سوای از تاثیری که آموزه های دکتر شریعتی بر شیوه ی سلوک سیاسی ایرانیان گذاشت و فارغ از بدو خوبَ ش؛نمی دانم تا چه حد اندیشه ی ایشان می تواند  ،«راهی به دهی» ببرد و سنگی را از پیش پای« مومن» کنار زند، اما نمونه ای از سخنان ایشان را نقل می کنم که  جایی در باب زن و جایگاه او در فرهنگ  غرب و قیاس آن با آموزه های خود،  فرموده اند*:

« در جامعه ای که اصالت آن از تولید و مصرف و مصرف و تولید اقتصادی است -؟-و تعقل نیز از اقتصاد چیزی نمی فهمد-؟- زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز،مخاطب احساسات پاک،معشوق عشق های بسیار بزرگ،پیوند تقدس،مادر ،هم دم،کانون الهام،آینه ی راستین در برابر خویشتن مرد ،بلکه به عنوان کالایی اقتصادی است که به میزان جاذبه ی جنسی اش خرید و فروش می شود. »

عجب ابهتی و شخصیتی برای زن قایل شده اند حضرت دکتر؛عنایت فرمودید؟!

می خواهم بدانم این به اصطلاح نگرش روشنفکر دینی، غیر از سخن سرایی ها ی دلنشین و جمله ها و عبارت های زیبای دهن پر کن چه چیز تازه و نوی  در برابر «کالا انگاری زن در فرهنگ اقتصاد محور» ارایه می کند؟

 مگر نه اینست که تمامی  آنچه که به ظن حضرت شان ،جایگاه راستین زن به شمار می آید هم  همان کالا گونگی ای است که در تعریف ایشان به جای کشش جنسی-که به باور او در فرهنگ ضاله ی غرب ،وجه غالب است- کشش عاطفی ای باید در زن باشد تا «معشوق عشق های بزرگ » شود و  «کانونی برای الهام»؟تا «مادر خوبی» برای فرزندان باشد  و «همسر» نمونه ای برای شوهر ؟

 یعنی کالایی که در فرهنگ اقتصاد زده ی غرب با عطر «جنسی» به فروش می رسد را دکتر،عطر زدایی کرده و با «طعم» عاطفی در ویترین ایدئولوژی اش می چیند!

باز هم ادامه می دهند:

«سرمایه داری زن را چنان ساخت تا به دو کار بیاید:یکی این که جامعه به هنگام فراغت(فاصله ی دو کار)به سرنوشت اجتماعی،به استثمار شدنش،به آینده ی خشک و پوچ و بی هدفی که بورژوازی برایش ساخته است نیاندیشد و نپرسد ،چرا کار می کنیم،چرا زندگی می کنیم.

زن به عنوان ابزار سرگرمی و تنها موجودی که جنسیت وسکسوالیته دارد -؟-به کار گرفته شد تا نگذارد کارگر،کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بیاندیشد و به کار گرفته شد تا تمامی خلا و حفره های زندگی را پر کند و هنر دست به کار شد تا سرمایه های هنر را که همیشه روح و زیبایی و احساس و عشق بود به سکس تبدیل کند و فرویدیسم بازاری و سکس پرستی بسیارپست مبتذل را به عنوان فلسفه ی علمی و زیر بنای انسان روشن آگاه امروز، و رآلیسم و واقعیت گرایی در آورد »

به به؛ ملاحظه فرمودید؟ بورژوازی زن را وسیله ای ساخت تا جامعه چنین و چنان شود!،گویی از دید حضرت استاد، زن جزو جامعه نیست !

(نا گفته نماند که من ، با ترکیب بدیع «فرویدیسم بازاری» کلی حال مشروع! کردم؛دکتر شریعتی خلاقیت عادت گریز زیادی در ساخت ترکیب های وصفی و اضافی نو و دلچسب داشته اند،خدایش بیامرزاد)

من به هیچ روی مدافع هیچ یک از نظام های اقتصادی اعم از سرمایه داری و سوسیالیستی و غیره  نیستم و خودم نیز تا حدودی به مسایل موجود در جامعه های امروزین انتقاد دارم  اما اینکه مساله هایی  اینچنین را که زمینه ها و مسبب های گوناگونی در ایجاد آن ها موثر بودند،یک جا به نام «اقتصاد سرمایه داری» تمام کنیم و در رد و انکار آن حکم دهیم هم نادرست است.انسان امروز مشکلات عدیده ای دارد و به باور من بیشتر آن ها به خاطر «خود محوری» انسان به وجود آمده اند که یکی از عوامل عمده ی آن مسایل اقتصادی است.

در ثانی،گیرم حکم ایشان صادق باشد و عامل همه ی تیره روزی های زن در جوامع غربی وغرب زده همان بورژوازی است،اما باورخود ایشان هم-چنان که دیدیم- چندانی دور از آن اندیشه ی  مورد انتقادنیست.وقتی که از چیزی انتقاد می کنیم ،دست کم باید آنقدر انصاف داشته باشیم تا جایگزین پیشنهادی ما غیر از آن باشد!

شاید به تر بود به جای همه ی آن  لفاظی ها که در  باره ی جایگاه زن کردند،در یک جمله می فرمودند:«زن،زن است » تا همه ی حق مطلب را ادا کرده باشند.

من باور دارم که انسان – چه مرد و چه زن – موجودی است با ظرفیت های ویژه ای از جنس خرد و احساس و جسم.اینکه شخص   از کدام یک از داشته هایش استفاده کند و کدام را معطل بگذارد تنها به خود  او مربوط می شود و دادن حکمی کلی که خوب و بد تعیین کند، پا گذاشتن بر حرمت انسان و زیر سوال بردن مستقیم شخصیت اوست.

 

به هر روی،اندیشه های دکتر شریعتی چه در زمان خود ایشان و چه اکنون با اقبال زیادی روبه رو شد ،اما آیا اقبال  زیاد  گواهی بر  درست بودن آن افکار است؟ من که باور نمی کنم،شما چطور؟

 

*برگرفته از کتاب «فاطمه،فاطمه است».علامات سوال را لابه لا ی جملات ،من نشانده ام و  در متن اصلی نیست.


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

آرامگاه فردوسي

سروده ای از فردوسی بزرگ که درود و داد و دَهِش یزدان بر او باد


در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم


پی نوشت1:روزهایی بود نبودم؟نه اینکه نباشم,بودم منتها اینجا نبودم.
نه خوب بودم و نه بد, خودم هم نمی دونم چه حالی داشتم....
روزهایی نه غمگین و نه شاد , نه ناامید و نه امیدوار.
این روزها حس خوبی دارم...و باز می نویسم...تا آرامش یابم.

پی نوشت2: واما در مورد شعر بالای نوشتار, شاعر در یکی از بیت ها, ایرانیان را به بی خردی محکوم نموده است و به همین جهت برخی از دوستان, این بیت شعر را جز آن دسته از شعرهای منسوب به حضرت فردوسی می دانند. منتها, تردید دوستان من موجب گشت که دیدگاه شما یاران و همراهان همیشگی زاغ کلک را نیز در این مورد جویا شوم. 

+ نوشته شده     به دست « میر عماد »  | 


 

- فریاد می زنم :


    آهای ؛زیبا ترین آفتاب زندگانیم !


                      شعاع بوسه هایت را


 بر گندمزار شرمگین گونه های من


       ببار .


و آنگاه به یاد می آورم   – با هزاران ،آه ،-
دیریست  تا
 چشمان من
جز سیاهی شب ،ندیده اند.


                                                       ا.ع.

 


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

هزار دستان آواز ایران ، زنده یاد « تاج اصفهانی » 

بلبل آموخت ز او رسم غزل خوانی را ...

استاد تاج اصفهانی

 شادروان جلال تاج اصفهانی هنرمند پر آوازه ایرانی درسال 1282 خورشیدی در شهر تاریخی اصفهان دیده به گیتی گشود. پدرش شیخ اسماعیل واعظ اصفهانی علاوه بر استادی در وعظ و خطابه از صدایی خوش نیز بر خوردار بود  از این روی به تاج الواعظین نامزد شد و جلال نیز بعد ها به نام پدرش ، « تاج زاده » و سپس « تاج اصفهانی » نام گرفت .

نخستین آموزگار جلال تاج اصفهانی پدرش بود که از 9 سالگی کار آموزش جلال را آغاز نمود. پدرش پس از آن که جلال را با زیر و بم آواز ایرانی آشنا نمود او را به « عبدالرحیم اصفهانی » که از استادان آواز ایران در آن زمان به شمار می رفت ، سپرد . جلال پس از آن که گوشه ها و ردیف های موسیقی را نزد « عبد الرحیم  اصفهانی » فرا گرفت پیش استاد « نایب اسداله نی زن » رفت تا ظرایف موسیقی ایرانی را نزد او بیاموزد . پس از آن جلال به سپارش پدر نزد « میرزا حبیب شاطر حاجی » و « حاج عندلیب » که استادان برجسته موسیقی ایران بودند ، شتافت و آخرین استاد او  « حسین ساعت ساز»  معروف به « خضوعی » بود .

اجرای نخستین کنسرت رسمی تاج در 20 سالگی او در تهران بود . در این کنسرت تاج به همراه مرتضی محجوبی ، غزلی از « فرخی »  و تصنیفی از « بهار »  را به زیبایی اجرا نمود . پس از این کنسرت و پیش از آن که رادیو در ایران گشایش یابد ، مردم صدای تاج را بر روی صفحات 78 دور گرامافون می شنیدند . با گشایش رادیوی ملی ایران ، تاج به رادیو رفت و پس از گشایش فرستنده رادیو در اصفهان ، هر هفته مردم اصفهان این بخت را داشتند که به صدای دل نواز همشهری خود گوش بسپارند.

آن ویژگی که تاج را در شمار بزرگان هنر آواز ایران پر آوازه نموده است جدا از تسلط کامل او به گوشه ها و ردیف های آواز ایران ، آشنایی او با شعر فارسی و فروتنی شخصی وی بود.حافظه خوب تاج نیز که او را دراجرای « مناسب خوانی » یاری می کرد از دیگر ویژگی های او بود.

اگر چه استادان تاج انگشت شمار بودند اما او شاگردان بی شماری را آموزش داد که از آن میان می توان از محمد رضا شجریان ، علیرضا افتخاری و اصغر شاهزیدی نام برد .

سبک و شیوه آواز خوانی تاج در « مکتب اصفهان » بود که نسبت به مکاتب دیگر به خاطر هفت اصل انتخاب شعر ، همخوانی شعر و موسیقی ، نوآوری و تازگی ملودی ، گوناگونی تحریر ، جمله بندی ، همسازی و ابداع ، اعتبار خاصی دارد و زنده یاد تاج نیز بر این اصول بسیار پایبند بود .

از تاج اصفهانی آوازها و تصنیف های زیبایی برجا مانده که هر یک دریچه ای بدیع از اندیشه ، احساس و خیال را به روی ما می گشایند. از مشهورترین تصنیف های تاج « اصفهان » و « رنگ های طبیعت » را می توان بر شمرد . تصنیف « به اصفهان رو ... » سروده ای دل انگیز است از ملک الشعرای بهار ، زمانی که به حال تبعید در اصفهان به سر می برد و هم از غم درون بهار در آن آمیخته ای هست و هم سرچشمه های از ستایش زیبایی های اصفهان در عرصه اندیشه بهار و وسعت صدای تاج و اوج هنر آهنگ سازی استاد علی اکبر شهنازی .

شادروان جلال تاج اصفهانی در 13 آذر ماه 1360 خورشیدی در سن 86 سالگی در اصفهان در گذشت و در تخت فولاد اصفهان ، تکیه سید العراقین آرام گرفت و به این ترتیب مام میهن فرزندی هنرمند را از دست داد ، اما نام او برای همیشه در تاریخ هنر موسیقی جاودانه است.

 

 

 


+ نوشته شده     به دست « رهام »  | 

استاد غلامحسین بنان 

سال ها پیش وقتی هنوز نمی دانستم عشق چیست و شور عشق چگونه است؛سال ها پیش ،آن زمان که کودکی  بودم سرشار از هیاهو و جنجال و  گوشم بدهکار چند وچون عالم نبود،بنان را شنیدم.اما،حتا آن زمان هم دانستم که صدای بنان،صدایی  نیست که با دیگری قابل قیاس باشد.

 نوایی دلنشین که در عین تازگی و طراوت  خاصش،آمیخته است با اندوه دلنشینی که ملازم عشق است و نمک آن.

با آنکه سال هاست که از مرگ این  اسطوره ی آواز می گذرد اما هنوز هم –به گواه انتشار چندین  و چند باره ی آلبوم های موسیقی او-هر روز بیش تر از روز پیش به تعداد  دوست داران او  افزوده می شود.

« به صد رسید ز مرگ بنان اگر یک سال  *  هزار سال دگر نام او به دوران است »

یادش تا همیشه جاودان باد.

مختصری از زندگی نامه ی بنان را در دنباله ی نوشتار بخوانید.

پیوست ها:

۱)از اینکه چند صباحی نبودم آن هم بی خبر معذرت می خوام اگرچه که شاید دوباره هم چند روز نتونم که به اینجا سر بزنم.

 


دنباله ی نوشتار...

+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

 

در تمامي اين شصت روز گذشته چه چيزها که نديديم ونشنيديم.از شور و هياهوي پيش از انتخابات و حضور بي سابقه ي مردم در پاي صندوق هاي راي که به حق از آن باصفت  «حماسي» ياد مي شود،تا اعلام نتايج و جنجال هاي خونين  و کشمکش هاي پر گيروداري که تا به امروز ادامه دارد و ريز و درشت نظام انقلابي – اسلامي را به هم ريخته و چند دستگي هايي که به وجود آورده است.اما نو ترين رويداد اخير، اعتراف آقايان ابطحي و عطريانفر بود  در تاييد اظهارات مقامات دولتي در باب «انقلاب مخملين» ،مبني بر:  برنامه ريزي اصلاح طلبان –به طور اعم-  براي چنين اقدامي با همکاري و همياري سازمان هاي اطلاعاتي کشورهاي غربي  واعمال نفوذ بيگانگان در سازمان  دهي آن.


گذشته از اصرار دولتيان و جانب دارانشان بر  اين موضوع که اقرار هادر شرايطي عادي صورت پذيرفته و  هيچگونه ابرام و الزام نظامي-انتظامي  اي براي اعتراف گيري  جهت فرو خواباندن موج شديد ناآرامي ها، در کار نبوده است ؛ اصلاح طلبان برآنند که اين سخنان –اقارير –  هيچ گونه سنديت و اعتباري نخواهند داشت و تهديد و شکنجه تنها عامل به وجود آمدن اين مسئله بوده است.


 اما سخن من تاييد اين و  تکذيب آن نيست.سخن من از «تعهدي» است که امروز بر ما عيان شد که در ميان سياسيون مان هم جايگاهي ندارد.بگذاريد بيشتر توضيح دهم:
نخستين– و شايد معروف ترين- جمله هايي که من در مورد «سياست» شنيدم اين هاست:«سياست دوست و دشمن نمي شناسد» و «سياست جز ناله و نفرين عايدي ديگري ندارد» .اين همان جمله هايي است که مرا سال ها از سياست نگران و گريزان مي کرد و ديد مرا نسبت به آن تيره . اين چنين بودم تا زماني که توانستم خود را از  نفوذ عقيدتي -فکري ديگران رها کنم و با ديدگان خودم به دنيا بنگرم. امروز فهميده ام که چرا ما –شايد گزاف نباشد اگر بگويم ،ايرانيان- به سياست باترديد  مي نگريم.براي نمونه ،همين اعترافات  آقايان عطريانفر و ابطحي و سخناني که پيش از باز داشتشان زده بودند  را به ياد آوريد و آنها را قياس کنيد.نياز به هوش زياد و دانش فراوان نيست تا متوجه شويم که ازين سخنان کاملا متضاد ،يکي بايد درست و ديگري -لزوما-  نادرست باشد .يعني  يکي از اين دسته سخنان –پيش يا پس از انتخابات – دروغ بوده ودر جهت فريب مردم اظهار شده اند.


شايد بعضي کسان بگويند که اعترافات محصول دو ماه زندان انفرادي و اجبار و يا حتا تهديد و شکنجه بوده است اما اين موضوع هم –در صورت صحت- نمي تواند توجيه قابل پذيرشي باشد. همين که يک سياست مدار بتواند به مردمي که حاميان و هواخواهان او هستند دروغ بگويد- جدا از آنکه اين دروغ بافتن ها در چه شرايطي انجام شده- نشان دهنده ي مرگ اخلاق و پايبندي هاي اجتماعي-فرهنگيِ سياست مدار و مبين فاصله ي ايجاد شده بين لايه هاي سازنده ي جامعه است.سياست مداران در مقام نمايندگان– اگر نه همه،که- طيفي از مردم هستند و دورويي اين نمايندگان موجب سلب اعتماد کساني است که او را «زبان گويا»ي خويش مي دانستند. 

  
از سوي ديگر،بر هيچ کس پوشيده نيست که ايران کشوري است زير فشار استبداد ومسلم است که «کار سياسي»  در چنين کشوري  هميشه پرخطر و دردسر ساز است.کسي که در اين چنين شرايطي به  فعاليت سياسي مي پردازد از دو حال خارج نيست:
يا با اندک فشاري سرفرو آورده و تسليم «قدرت» مي شود  و يا بر منش و روش خود ايستادگي کرده و پايدار مي ماند.
آنچه که بينش منفي مردم ما را به سياست  -که به نظر من واژه ي مقدسي است- به وجود آورده است همين، به اصطلاح ،سياست مداراني هستند که خود را مقيد به قيود و متعهد به عهدهاي مشخص و پاکي که بايد ميان سياست مدار و جامعه ي  او باشد،نمي دانند و – به قول حضرت سعدي:«سپاس مر خداي را که»- به گواه تاريخ کم تعداد هم نبوده اند.

 

پيوست ها:


1)
ابر و باران
             باد و توفان
تيره از آمدن ابر سياه حرمان؛
                        آسمان دلم امروز چنين است انگار.
                                                                                                                                                                                                    ا .ع. 

2)عکسي که براي اين سياهه آماده کردم فقط جنبه ي نمايشي دارد.يعني عبارتِ «باطل شد» را جدي نگيريد.من هنوزهم –با اين اوصافي که گفته شد- نمي توانم از ابطحي ها و عطريانفر ها نااميد شوم.شايد براي اينکه براي من آخرين گريزگاه بوده وهستند.

3)بازَم شُکر!

( لابد اون حکايت رو شنيديد که :يه بدبخت سيه روز سرِشو بالا مي گيره و مي گه:« خدايا شکرت».کسي که از کنارش رد مي شده مي گه:«مرد حسابي با اين اوضاعي که تو داري،شکر چي چي رو مي گي؟».مي گه:« اين شکري که من بهش مي گم از صدتا .... هم بدتره!» ) { سه نقطه گذاشتم که خود شما -بسته به ادبتون- هرچي که حال مي کنيد، به جاش قرار بديد! }

ابطحی و عطریانفر


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

پنجره


فاصله ي زماني ميان دو سبک عراقي و اصفهاني ( هندي ) را يکي دو مکتب شعري پر مي کنند.اما چه چيز سبب شد تا سبک عراقي  سير قهقرايي خود را آغاز کند؟ به ترين پاسخي که مي توان به اين پرسش داد چنين است: حافظ در زماني ميزيست که زبان فارسي با « سعدي  » به اوج رسيده و کسي چون  « مولوي » باب تازه گويي را گشوده بود.حافظ استادانه  سعدي،مولوي و خيام را در هم آميخت و با هنر والا و ويژه اش به ترين و ناب ترين غزل ها را سرود. غزل سبک عراقي با حافظ به پايه اي از بيان و معنا رسيده بود که ،يکم؛هيچ کس  توان نداشت حتا به آن جايگاه نزديک شود  و، دوم ،کسي نمي توانست غزلي جز به آن شيوه که حافظ داشت،بسرايد. اين هر دو موجب شدند که غزل سبک عراقي پس از حافظ محکوم به زوال شود.


دنباله ی نوشتار...

+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

مینیاتور


در سنت شاعري ايراني پيش از قرن حاضر،سبک ها و قالب هاي زيادي به چشم مي خورد. سبک هايي چون خراساني ، عراقي،اصفهاني (هندي) و دوره ي بازگشت –که البته  اين دوره چنانکه از نامش هويداست سبک نيست و صرفا بازگشتي است به نمونه هاي پيشين-  و قالب هايي چون  دوگانه (مثنوي)
، قصيده، قطعه، غزل  و ... .سبک هايي که هر يک ويژگي هاي خود را در محتوا،شيوه ي بيان،نگرش و ديد شاعر به عناصرطبيعت و حتا ميزان کاربرد آرايه هاي کلامي دارند.
اگرچه  پرداختن به هر کدام از سبک ها و قالب ها خود بضاعت علمي اي کافي و وافي وحوصله اي فراوان مي طلبد که– المنت لله- حقير،از هيچيک برخوردار نيست اما تلاش مي کنم که  در حد توان در اين باب توضيح دهم:
دوره ي شعر و شاعري پس از اسلام با سبک خراساني کليد مي خورد.سبکي که در آن شيوه ي بيان حتا در قصيده هايش لحني حماسه بار است و عاشق  در عشق ورزيدن نيز هم، حماسه مي آفريند و دليري ها مي کند !در قصايد سبک خراساني، معشوق غالبا مملوک  (برده ي ) شاعر است و ناگفته پيداست که  چنين عشقي چگونه خواهد بود:اينجا معشوق نازکش است  و عاشق طناز.


دنباله ی نوشتار...

+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

مینیاتور


انسان و هرچه در پيوند با اوست مدام روند دگرگون شدن را طي مي کند.چرا که لازمه ي بروز و ظهور حيات، تاثير گذاري بر محيط ومتقابلا تاثير پذيري از آن است و اين رابطه ي دوگانه بسته به ويژگي هاي فرد و محيط – هردو با هم و به يک ميزان - يکسان نخواهد بود.اين ناهمساني ها در جوامع انساني پيامدهايي دارد که يکي از آنان همان تغيير و ديگرگوني است.از آنجا که انسان موجودي «خوگر» است و پس از مدتي به يک حالت يا روش و... ،«عادت» مي کند و از آن «سنت» مي سازد،اگر امري در اين دايره ي قرار گيرد و بوي سنت پذيرد،در برابر تغيير آن ايستادگي خواهد کرد  و چون انسان و هرچه در پيوند با اوست و ساخته ي دست يا ذهن بشر، چنان که شرح دادم از تغيير و تحول ناگزير است، لاجرم تلاش مي شود که تغيير ها محدود و در نهايت،در چارچوب هماني باشد که «سنت» و «عادت» شده است .به بيان ديگر کليت را پذيرفته و تغييرات را در جزييات انجام مي دهند.
ازين پيش درآمد براي بررسي شعر کهن پارسي و چگونگي رسيدن آن به شعر امروز (معاصر)،استفاده مي کنم.تا سال ها پيش از اين – سال هايي نه چندان دور- در ذهن ايراني، شعر به کلام مخيل، موزون و مقفايي گفته مي شد که بر پايه ي يکي از  وزن هاي افاعيليِ مشخص صورت مي بست و درون مايه اي از عشق،عرفان،نيايش،نکوهش و گاه –هر چند به ندرت- مايه اي از مسايل اجتماعي داشت.
بر اساس چنين تعريفي هر کلام حتا سخيف و نامربوط و بي بهايي که وزن و قافيه در آن رعايت مي شد را نيز شعر مي دانستند.
البته گاه کساني نيز بودند که ديدي فراتر از اين داشته و تعريف روشن و به تري از شعر به دست داده اند اما، شوربختانه آن ها هم راه به جايي نبرده و تنها در حد تعريف مانده اند. نمونه ي اين مدعا،خوجه نصير طوسي است که در «معيار الاشعار» خود پس از مقدمه اي به توصيف دوگونه وزن مي پردازد که نخستين آن ها –همان وزن عروضي خودمان را!- وزن حقيقي ناميده و دومين را که وزني است نزديک به خسرواني* هاي قديم و نزديک به وزن سخن گفتن –که نيما ي بزرگِ يوش آن را «طبيعت کلام» مي ناميد- وزن مجازي نام مي نهد و براي روشن ساختن مقصودش مي گويد:«... که وزن اخير معادلتي بود در الفاظ».جاي شگفتي نيست که در قرن ششم هجري چنين تعريفي از قلم خواجه نصير تراويده است زيرا چنان که اشاره شد اين نوع نگرش به وزن و شعر پيشينه اي دارد دراز مدت تر از حتا آشنايي ايرانيان با وزن هاي عروضي. اما آنچه که سبب شد تا ايراني پذيراي سبک و وزن ها ي تازيان در شعر شود، به باور بنده- که تنها بر پايه ي حدس ، گمان و شناخت اندک  است- ساده تر بودن سرودن شعري است که بنا شده بر وزني معين باشد.اين گونه سرايش شعر نياز به گستردگي دامنه ي آشنايي شاعر با واژه ها دارد تاهمچنان که پازل را تکه تکه  کنار يکديگرمي چينند و کامل مي کنند، واژه هايي را که براي سخن خود نياز دارند و از غربال وزن برگزيده،رد شده اند در کلام خود جاي دهند و شعر بسرايند. ناگفته نماند اين که صفت «ساده تر» را به کار بردم نفي کننده ي بزرگان اين وادي نيست،وزن مشخص،کار را براي شاعرنماياني «ساده» مي کند که حرفي براي گفتن و يا بياني ويژه براي سرودن ندارند، وگرنه چه کسي مي تواند منکر آن شد که در اين گونه شعر و شاعري هم «ترين»هايي هستند که دست يافتن به جايگاه و مرتبه ي شعري آنان کار ساده اي نيست حتا غير ممکن است.فردوسي، نظامي، سعدي، خيام، سعدي، حافظ، صايب، باباطاهر و ... ازين بزرگان اند. 

 

{ پايان برگ نخست }

 

* خسرواني نثري بوده است مسجع که با سي لحن باربد از آن ها ياد مي شود و نظم در آن ها به کار نرفته بوده و باربد از آن براي ستايش خسرو بهره مي برده است.

 


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

احمد شاملو

دوم مرداد ماه،سال روز درگذشت روانشاد احمد شاملو.

یادش تا همیشه  گرامی باد.

...................................................................

تعویذ (از دفتر ابراهیم در آتش) :

به چرک می نشیند
                                  خنده
به نوار ِ زخمبندیش ار
                        ببندی.
رهایش کن
رهایش کن
                            اگر چند
قیلوله ی دیو
                       آشفته می شود.

چمن است این
چمن است
بالکه های آتشخون ِ گل

بگو چمن است این، تیماج ِ سبز ِ میر غضب نیسب
 حتی اگر
        دیری است
                       تا بهار
بر این مسلخ
بر نگذشته باشد.

تا خنده مجروحت به چرک اندر نشیند
رهایش کن
  چون ما
رهایش کن


 


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

خسرو شکیبایی


" رفتي و رفتن تو آتش نهاد بر دل – از کاروان چه ماند جز آتشي به منزل "


سالي گذشت ، سالي که عمو خسرو در آن با ما بود ولي در کنار ما نه.
هرگز از ياد نخواهم برد آن لحظه را که رفتن خسرو غمي بر دلم نهاد که هرچند بيشتر گريستم،کمتر آرام گرفتم.
اگرچه سالي گذشت و سال هاي ديگر نيز خواهد گذشتن اما « مرد سبز » تا هميشه در وجود من وما مقيم خواهد ماند.


سال روز درگذشت  «خسرو شکيبايي » هنر مند برجسته ي سينما و تلويزيون را به همه ي دوست داران هنر آرام باش مي گويم.

روانش شاد و يادش گرامي.


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 

هنر چيست؟


پرسشي که – با اندکي تسامح- همه ي  بزرگان ،انديشمندان  و فيلسوفان را  به چالش کشيده و مي کشد.هر کس فراخور حال  و مقال  و موقعيتش –از ديدگاه زمان و مکان- پاسخي به آن داده است.اما آنچه که مورد نظر من است نه تعريف هنر که  ويژگي هاي مفروض آن است.کمي روشنتر،سخن من  چيستي هنر نيست،چگونگي آن است.
به گمان من يکي از مهم ترين ويژگي هايي که هنر بايست دارا باشد« تعهد» است. شايد اين  باور من به
مزاق کساني خوش نيايد-به ويژه آنان که دراين باب ديدي «دريافت گرايانه» دارند،البته شايد- اما من با همه ي وجود  به لزوم تعهد در هنر اعتقاد دارم .هنر اگر حتا در تعريف امري مجرد به نظر بيايد -؟- اما در حقيقت نه تنها  امري انتزاعي نيست که با ديگر عناصر و مبناهاي وجودي  خاستگاهش   پيوندي ناگسستني دارد.همين پيوند و ارتباط است که  ايفاي نقشي سازنده براي به و بهتر شدن آن بستري را که موجد هنر و هنرمند بوده است،ايجاب مي کند.
باور من نه تنها «هنر براي هنر» را نمي پذيرد که  اينچنين هنري را در برابر مخاطب خود  -اگر نه لال –  الکن مي بيند.هنري بي هويت که پاسخگوي نياز جامعه اي که وجودش را از آن وام دارد،نيست و پيامد آن –اگر از سوي مخاطب  پذيرفته شود- اقبالي کوتاه مدت و گذرا خواهد بود.


اما آنچه مرا به «خشت زني» واداشت ،قدر داني از هنرمندي است که مضاف بر همه ي مهارت ها و  تسلطش بر فن ،نسبت به جامعه ي خود و مخاطبانش همواره «متعهد» بوده و هست.
استاد « محمدرضا شجريان » سال هاست که براي ايران و ايراني مي خواند ،او همواره پاي به پاي مردم وطنش همراه بوده است، مدت ها پيش از انقلاب سال پنجاه و هفت  در اعتراض به  اوضاع نابه سامان موسيقي ايراني از صحنه ي کناره گيري کرد،در انقلاب براي هم وطنانش خواند،صدايش در سال هاي جنگ گرمي بخش جان رزمندگان بود،در  شادي و اندوه مردم شريک بود،به ياد زلزله زدگان بم و به سود بازماندگان آن رويداد،کنسرت گذاشت و در آخرين همگامي با مردم و در اعتراض به سرکوب پس از انتخابات اخير، کنسرت هايش را به تعويق انداخت .

استاد شجريان به خوبي راه  خلود  به قلب ايرانيان را يافته است و حقا که شايستگي اين «جاودانگي» را دارد.
لبش خندان و روزگارش دراز باد.

استاد محمدرضا شجریان


+ نوشته شده     به دست « گیو »  | 
اين همه دردسر کم بود دردسر ننه جونمون هم اومد روش. جديدا عين جووناي 17-16 ساله يه جا آروم نمي‌گيره. تا ديروز الفبا رو به سختي توي نهضت ياد گرفته بود، امروز ديدم يه روزنامه گرفته دستش. مي‌گم: چي کار مي‌کني ننه؟ مي‌گه: دارم روزنامه مي‌خونم! مي‌گم: خب اين که ستونش کاملا سفيده! داري چي شو مي‌خوني؟ مي‌گه: تو نمي‌فهمي چي نوشته، اين از صد تا مقاله هم بيشتر توش مطلب داره! بعدازظهر هم ديدم باز يه پارچه بسته سرش و داره مي‌ره بيرون. من هم سريع رفتم در کوچه رو قفل کردم.اون هم مشتشو گره کرد و چند بار گفت: نوه جون! نوه جون! کليدا رو پس بده! وقتي ديد کليدا رو نمي‌دم کمي اخم کرد و رفت تلوزيون و روشن کرد و شروع کرد به نگاه کردن فوتبال! نيمه اول که تموم شد، تلوزيون رو خاموش کرد و رفت آشپزخونه. سيب‌زميني‌ها رو ورداشت و شروع کرد به خرد کردن اونا. من هم خيالم راحت شد که حالش دوباره برگشت به حالت اول، ولي چند ساعت بعد بدو بدو رفت تو اتاقش و باز پارچه شو بست به سرش و اين‌بار ديدم که داره مي‌ره پشت بوم! گفتم: ننه جون! آخه اين موقع شب، رو پشت بوم مي‌ري چي کار کني؟ مي‌گه:دارم مي‌رم هواخوري! خلاصه بعد از يک ساعت اومد پايين و بي‌درنگ رفت پشت کامپيوتر و از من مي‌پرسه چه جوري مي‌تونم برم تو فيس بوک! من که از تعجب دهانم باز مونده بود رفتم تو اتاقم و شروع کردم به مدد گرفتن از خردم پیرامون وضع کنونی جامعه! راستش تقصير منه که اين بنده خدا رو از راه به درش کردم. دردسر از روزي شروع شد که ازش خواستم که بره راي بده. حالا به روزي رسيدم که ديگه تحليل‌هاي منو قبول نداره و واسه خودش تحليل ارائه مي‌ده به چه بزرگي! حالا من موندم و يک ننه جون اغتشاشگر !(تحلیل های یک تحلیل رفته)
حالا دیگه نیم نگاهی هم به یاری شما دوستای مجازیم دارم.
پیشاپیش از شما سپاسگذارم.
و در پایان مراتب سپاسم کامل نخواهد بود اگر یادی نکنم از سرور همایون حسینیان.

+ نوشته شده     به دست « میر عماد »  | 
ننه جونم که کل عمرش به‌جز برای خرید و سرکشی به همسایه ها بیرون نمی رفت تازه یادش اومده که باید در جامعه حضور داشته باشه .دیروز یه پارچه بسته بود به سرش و رفته بود بیرون، ازش که پرسیدم کجا میری گفت: می‌خوام برم سیب‌زمینی بخرم! امروز هم با اصرار به من می‌گفت که ورزشگاه یک ميلیون نفر جمعیت تو خودش جا میده! بعد ادامه می‌ده: دیروز نمی دونم مسابقه کدوم تیم‌ها بود وقتی داشتم میومدم خونه، دیدم که هوادارای ورزشی ریخته بودن تو خیابون و هی از چراغ قرمز رد می‌شدن! من توضیح دادم که بزرگ‌ترین ورزشگاه آزادیه و صد هزار نفر بیشتر هم توش جا‌نمی‌شه و توصیه کردم که عینکشو عوض کنه و یه عینک‌ریز بین بگیره وضمنا به این خس و خاشاک‌ها توجه نکنه. من نمی دونم که چرا بعضی‌ها مثل ننه جون من (که تعدادشون به اندازه یک صندوق رای‌گیری هم نیست) اصرار دارن که هرچی می‌بینن درسته! و بعدش تازه بزرگنمایی هم می‌کنن. یادم میاد چند هفته پیش گفته بودند که 190 طنزپرداز تو یه جای مشکوک تو ظفر مشغول تخریب هستند در صورتی‌که حالا مشخص شد این تعداد 1/9 نفر بودند نه 190 نفر (اسنادش هم موجوده) .به نظر من آمار واقعی رو باید از نخبه‌ها پرسید اونم نخبه‌هایی که جدی جدی نخبه شدن نه شوخی شوخی! به هر حال باید مردم کمی واقع‌بینانه‌تر برخورد کنند و وقتی اصرار دارند که باید تو تصمیم‌گیری‌ها از کارشناسان استفاده بشه لااقل کارهایی که با مهندسی انجام میشه رو زیر سوال نبرند. در آخر اینکه: من در همین جا محکوم می‌کنم!  (تحلیل های همایون حسینیان)



+ نوشته شده     به دست « میر عماد »  | 

    سنگ صبور با صدای استاد ایرج

   آلبوم جدید استاد حسین خواج امیری(ایرج)بانام

   سنگ صبور به تازگی به بازار آمده است. استاد

  در این آلبوم,قطعاتی را به صورت آوازی اجرا کرده

  و چند تصنیف نیز خوانده است.آلبوم سنگ صبور

   از  7قطعه تشکیل شده است وآهنگساز آن هم

  جهانشاه برومند است.این آلبوم را شرکت شاخه

  طوبی به بازار فرستاده است.


+ نوشته شده     به دست « میر عماد »  | 
« بدان که اجماع علما بر اين متفقند که در شب چهارشنبه نبايد به خانه مهمان برد و در شب جمعه نبايد گذاشت که مهمان از خانه بيرون آيد،زيرا که در شب چهارشنبه درد بد و آفت ها به خانه مي آورد و در شب جمعه هرگاه بيرون رود برکت و رزق وثواب بيرون مي رود.و بي بي شاه زينب و دده بزم آرا را اعتقاد آن است که سابق بر اين دستور چنين بوده اما ما مسئله را چنين يافتيم که در شب يکشنبه مهمان به خانه نبرند و اگر در شب شنبه کسي مهمان شود شب يکشنبه را نماند و البته مي رود و بعد بر مي گردد.ومهمان تا سه روز اختيار با خودش مي باشد و منت بر صاحب خانه ندارد و بعد از سه روز هر روز که مي گذرد منت مهمان بر صاحب خانه است و مدت مهمان بودن از يک هفته کمتر و از يک ماه بيشتر نيست .... »
(کلثوم ننه-آقا جمال خوانساري-باب چهاردهم؛در بيان مهمان )

در ايران ،در زمينه ي  گردآوري ادب و هنر عامه تلاش هايي چنان که درخور فراخناي اين ميراث فرهنگي باشد انجام نگرفته است.اگرچه منکر همت هاي مثال زدني و ستودني جمع انگشت شماري چون آقا جمال خوانساري، صادق هدايت،محمد علي جمالزاده،ابوالقاسم انجوي شيرازي،احمد شاملو،علامه علي اکبر دهخدا،دکتر محمد جعفر محجوب وديگران نمي توان بود ولي همه ي اين کارهاي صورت گرفته در باب فلکلور ايران چنان چون قطره اي است در برابر دريايي پهناور.
اما ادب عوام که برابرنهادي براي واژه ي   Folkloreفرنگي است(اگرچه تمام بار معنايي آن را دربر ندارد)چيست ؟
فلکلور مرکب است از دو واژه ي Folk  و Lore به معني دانش عوام يا فرهنگ عوام.اين ترکيب نخستين بار به سال 1885 ميلادي توسط آمبرواز مورتن به کار رفت.
در واژه نامه ها براي « فرهنگ » چندين معنا ذکر کرده اند:يکي همان کتاب واژه(لغت نامه) ديگري ،تربيت کردن(فرهيختن و فرهنجيدن به معني تربيت کردن است)و آخرين معنا،همان «Culture  »فرنگي و « ثقافت » تازي است که عبارت باشد از مجموعه ي ميراث معنوي يک قوم اعم از آنچه محصول عقل وادراک يا زاده  ي ذوق و عاطفه ي ايشان باشد.(مي بينيد که اگر اين معنا را در نظر بگيريم عبارت «ادب عوام» به تنهايي نمي تواند بيان گر مطلوب مان باشد).
در معني اخير، Folklore دربرگيرنده ي همه ي گونه هاي ادبي- هنري يک قوم است؛از نظم و نثر عوام،موسيقي  به اصطلاح کوچه و بازاري و تصنيف هاي رايج بين مردم تا نمايش هاي روحوضي و سياه بازي و آيين سخنوري و ...،همه و همه در اين دسته بندي قرار مي گيرند.(نا گفته پيدا است که سخنم را به کشور و فرهنگ خودمان،ايران،محدود کرده ام).
پوشيده نماند که در بررسي ادب عوام حتا علوم عوام هم جايگه ويژه اي دارند.علم يا شبه علمي که همه ي ما بارها و بارها در زندگي خود از آن استفاده کرده و حتا نتيجه هم گرفته ايم!
کيست که تاکنون از مزاياي فلان  داروي دست ساز پيرزن بي سواد محله يا از نظريه ي هاي علمي بهمان  چوپان  دانش نياموخته در زمينه ي نجوم و کيهان شناسي ،سخن ها نشنيده باشد؟
به هر روي در باب اين ميراث ارزشمند فرهنگي هنوز کارها بايست تا صورت پذيرد و خود مبرهن است که در اين سراشيبي جهاني شدن و با اين سرعتي که امروزه، علم راستين جايگزين آن باور هاي توده مي شود،حتا فوت يک روز هم مي تواند پيامدهايي اسفبار به همراه داشته باشد. نياز است تا همه ي آنهايي که دسترسي به منبعي ازين دانش ها دارند حتا اگر شده چند صفحه از اين مرده ريگ فرهنگي را براي فرداها حفظ کنند-شک نکنيد که پدربزرگ ،مادر بزرگ و افراد کهن سال خانواده ي شما يکي از همين گنجينه هايند.ازين سخن به راحتي نگذريد،چرا که چندين کتاب جناب انجوي شيرازي با جمع آوري همين گونه اوراق از اين سو و آن سو،شکل گرفته و چاپ شده اند و امروز دردسترس پژوهش گران و دوست داران اين موضوع قرار دارند.
.................................................
گمان کنم پر بيراه نباشد که در اينجا يادي کنم از آقاي مرتضي احمدي،-هنرمند بازيگر،گوينده و دوبلور خوش صداي راديو و تلويزيون که هميشه طنين صداي او زنده کننده ي يادهاي کودکي ام بوده و خواهد بود- و  نقش ايشان در جمع آوري ترانه هاي روحوضي ،اجراي آن ها وثبت شان در راديو، تا اينکه براي هميشه اين ترانه ها در حافظه ي  مردم بمانند و اگر روزي ،کسي کنجکاو شد و خواست که با سرگرمي هاي نياکان ش آشنا شود،تا حدي امکانش فراهم باشد.
براي ايشان تندرستي و شادکامي آرزو مي کنم.
نمونه اي ازين يادگار ماندگار را براي برداشت (دانلود)قرار داده ام،باشد که شما نيز از شنيدن آن لذت ببريد.

برداشت(دانلود)

مرتضا احمدی
 


+ نوشته شده     به دست « گیو »  |